هفته ی سختی بود.
چه تو کشور چه تو زندگی شخصیم.
هفته ی فوق العاده سختی بود.
از در و دیوار خبر بد میرسید و حال همم خراب.
اون اتفاق میتونست واسه منم بیوفته.
واقعا باید چیکار کرد؟ باید همچنان به فکر رفتن باشم یا موندن؟
مسلما اگه میتونستم حاضر بودم همین فردا برم و دیگه برنگردم.
ولی من که نمیتونم.
اول باید یه عالمه سگ دو بزنم. کلی درس بخونم.
کلی پول خرج کنم. کلی بدبختی بکشم.
و بعدشم ممکنه خیلی پشمکی بمیرم.
حاضر نیستم یه بار دیگه تو خوردن اونقدر زیاده روی کنم.
ولی اگه زمان به عقب برمیگشت بازم همونقدر میخوردم که
اتفاقات و مشکلات این یه هفته رو اونطوری بالا بیارم.
یه شب بی حسی رو به خودم مدیون بودم.
یه ,هفته ,رو ,کلی ,تو ,سختی ,حسی رو ,رو به ,بی حسی ,شب بی ,هفته ی

درباره این سایت