محل تبلیغات شما



همه چی تو کمتر از 3 ثانیه اتفاق افتاد ولی

انگار همش صحنه آهسته شد.

آرووووووم آرووووووم آروووووووم وارد شد, از کنارم رد شد و رفت .

و انگار که به قلب دیوونه ی من الکتریسیته وصل کردن.

دروغ نگفتم اگه بگم احساس کردم قلبم یه لحظه مچاله شد.

و اون لبخندش که گفت سلام! خوبی؟

 


داره یه اتفاقایی میوفته.

نمیدونم خوبه یا بد ولی مثل یه نشونه میمونه.

انگار کائنات داره به من میگه ناامید نباش و راهی که میخواستیو ادامه بده.

شاید فکر احمقانه ای باشه ولی جواب دیگه ای واسش ندارم.

چطور ممکنه تو اوج ناامیدیم همچین اتفاقی بیوفته؟

درست روزایی که دارم فکر میکنم اون کارو انجام بدم یا نه یهو

گوشیم زنگ میخوره.

شماره ناشناسه.اولش تردید میکنم ولی جواب میدم.

خانومی پشت خط میگه سلام شما فلانی هستین؟

میگم آره. میگه واسه ی فلان چیز اقدام کرده بودین؟

میگم آره . میگه تا الان کاری نکردین واسش؟

میگم نه چون تو تابستون قرار بود انجام بشه که نشد.

و بعد ادامه میده که فلان روز بیا با آقای فلانی صحبت کن برای مشاوره

که اگه جور بشه کاراشو انجام بدی.

دقیقا همینقدر فلان در فلان شده کارام.

روزشو باهاش مشخص کردم و میخوام برم ولی خیلی شک دارم.

فعلا میخوام حرفاشونو بشنوم ولی مطمئن نیستم که انجامش بدم یا نه.

چون این کار وقت و انرژی زیادی میخواد و تازه هزینه ش بماند.

شاید بیشترین تردیدم برای هزینه ش باشه.

بعد از این که اون جریان با بابا پیش اومد دیگه خوشم نمیاد زیاد ازش پول بگیرم.

از یه طرفم خودم اونقدری پول ندارم که بتونم بابتش بدم.

نمیتونمم به بابا بگم چون با اصل قضیه مخالفه.

با خودم فکر میکنم شاید اگه قسطی پولو بگیرن خودم بتونم یه کاریش کنم.

ولی روم نمیشه بهشون بگم.

حالا اول برم باهاشون صحبت کنم ببینم چی میشه.


تو آینه نگاه میکنم ولی اون خود همیشگیمو نمیبینم.

چطوریه که یه نفر تو یه مدت زمان خیلی کوتاه انقدر عوض میشه؟

فکرای جدیدم با خود واقعیم فاصله ی زیادی دارن.

کاش ناراحتیم فقط یکی 2تا بود.

کاش حداقل امیدوار بودم.

امید که نباشه دیگه معنی زندگی رو نمیفهمی.

گور بابای حرفای چرتی مثه :هرجا که هستی سعی کن شاد باشی.

گووووووووووووووووووووور پدر این مزخرفات.

تو فقط وقتی میتونی شاد باشی که به چیزایی که میخوای برسی.

درحال حاضر حتی نزدیکشونم نیستم. 

هر روز به این فکر میکنم که چرا اصن باید تلاش کنم؟

تهش که چی؟

این همه استرس و تلاش و هدف و زهرمار که چی؟؟؟؟

من احساس امنیت نمیکنم.


هفته ی سختی بود.

چه تو کشور چه تو زندگی شخصیم.

هفته ی فوق العاده سختی بود.

از در و دیوار خبر بد میرسید و حال همم خراب.

اون اتفاق میتونست واسه منم بیوفته.

واقعا باید چیکار کرد؟ باید همچنان به فکر رفتن باشم یا موندن؟

مسلما اگه میتونستم حاضر بودم همین فردا برم و دیگه برنگردم.

ولی من که نمیتونم.

اول باید یه عالمه سگ دو بزنم. کلی درس بخونم.

کلی پول خرج کنم. کلی بدبختی بکشم.

و بعدشم ممکنه خیلی پشمکی بمیرم.

حاضر نیستم یه بار دیگه تو خوردن اونقدر زیاده روی کنم.

ولی اگه زمان به عقب برمیگشت بازم همونقدر میخوردم که

اتفاقات و مشکلات این یه هفته رو اونطوری بالا بیارم.

یه شب بی حسی رو به خودم مدیون بودم.


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

مطالب ومقالات حقوقی